تو خونهی ما یه اتفاق جالب افتاده. توضیح دادنش البته یه کم همراه با ذکر مسایل غیر اخلاقیه که میبخشید.
ما تو خونمون یه بالکن داریم که استفادههای متنوعی از اون میکنیم. من گاهی جوراب و شرتهای کثیفمو میندازم تو این بالکنه. (اموشن خجالت کشیدگی) آخر هفته قبل که تعدادی از اینا تو بالکن مونده بود و ما خونه نبودیم؛ وقتی برگشتیم ملاحظه کردیم که یه خانم کبوتری، برروی اونها لانهای ساختن تخم گذاشتن و روی تخمهاشون خوابیدن. اینام عکساشه.


ما الان داریم به سرغت میریم به طرف ترمینال تا تعطیلات رو بریم به اولین جایی در غرب کشور که بلیتش گیرمون بیاد. البته به احتمال زیاد از خونهی هاوژین اینا سر دربیاریم.

دارد همهچیز یادم میرود. مثل این است که سالها توی راه باشم. سالها نشسته باشم توی این اتوبوسی که سالهاست یواش یواش دارد میرود. مثل اینکه این جاده ته نداشته باشد. و هی هر چه یواش یواش میروم، تندتند یادم میرود. میترسم یک روز صبح که از خواب پا میشوم، اسمت را هم فراموش کرده باشم و فکر کنم که سالهاست تنها بودهام؛ غریبی کنم با همه چیز و انگار سالهاست حوصلهی آشنایی ِ تازه ندارم.
تار است. هر چه پیشتر میروی تارتر میشود و با بیناییسنجی کاری از پیش نمیرود. فقط هرچه کلیدِ بازگشتِ حافظهام را میزنم، شکلها و صداها و حسها شفافتر میشوند. از کودکی هر چه مانده است بیخش، مثل آینه میماند؛ بقیهاش را دارد یادم میرود.
این روزها نه غصهها و دلتنگیهای عجیبم که آهنگهای شهرام شبپره، آهنگهای قدیمی شهرام شبپره، بیاختیار اشکم را سرازیر میکند. چون همهشان را از برم. چیزی که دست نخورده است؛ مثل آینه، بیخش سالهاست در حافظهام مانده، از کودکی مانده. و هی که تو بگویی «آخه واسه چی گریه میکنی» هیچ چیز یادم نمیآید. میترسم. میترسم این جاده که انگار سالهاست تمام نمیشود، برسد به همان خاطرههای شفاف؛ و دیگر تو نباشی، اسمت را یادم نیاید و فقط شهرام شبپره بخواند:
یار بیوفایی به خاک نشونده بودم/ دو سه سالی دنبالش کشونده بودم/ بس که دورنگی دیدم/ دستشو خونده بودم/ هی تنمو میلرزوند/ منم دلشو سوزوندم/ دوست دارم گفتمو پرسیدم ازش گف اره/ دوست دارم گفت و ازم پرسید گفتم اره/ ازش دروغ شنفتم/ بهش دروغ میگفتم/ هر چی میگف میگفتم/ میگفتش هر چی گفتم/زرنگ و ناقلا بود/ رند و کلک و بلا بود/ خوشگلِ خوشگلا بود/ افسوس بیوفا بود/ دوستدارم گفتم و پرسیدم ازش...
و من مدام گریه کنم و یادم نیاید چرا هی اشکهام تند تند سرازیر میشوند.
میترسم. خیلی میترسم نسرین.

از این خیابانها
تا رستگاری موعود یک خماری راه است.
خفتن معجزهای است
و زندگی عقوبت تلخی
در لحظههای بین دو خواب.
من ایمان آوردهام
به این تختخواب
که جزیرهی سعادت است.
و نکبت
دریا دریا موج میزند از شش سو.
و چشمانداز آسمان فراسو
سقفی نمداده است
لک و پیس.
***
چشمهایم را میبندم
کابوسها که آمدند
مؤمنانه
بهشت را باور میکنم.
امروز از سر کسالت و دلتنگی رفتم به کلاغ و سری زدم به آن روزها.یک بار همهی این شعرها را مرور کردم، شاید یادم بیاید. نیامد که نیامد.
هی که میگذرد، بوی تعفنم بیشتر میآید. با اینکه هفتهای سه بار دوش میگیرم و هفتهای سه بار گریهام میگیرد. نسرین شاهد است.
بخشی از گذشتهها را ببینید:
ربطي نداشت به باران تاريخ انتشار: 18 تير 1383
چيزي نمانده تاريخ انتشار: 1 مرداد 1383
يادمان باد تاريخ انتشار: 17 مرداد 1383
با نیمهشب تاريخ انتشار: 29 شهريور 1383
من تاريخ انتشار: 30 شهريور 1383
نمیرسد تاريخ انتشار: 14 آبان 1383
مهجور تاريخ انتشار: 8 آذر 1383
باریدند تاريخ انتشار: 20 دي 1383
اوهام تاريخ انتشار: 20 بهمن 1383
ناستینکا تاريخ انتشار: 24 بهمن 1383ا
من تاريخ انتشار: 24 فروردين 1384
نایاب تاريخ انتشار: 15 ارديبهشت 1384
شوق تاريخ انتشار: 15 خرداد 1384
همیشه تاريخ انتشار: 24 تير 1384
مرگ بر وطن تاريخ انتشار: 7 مرداد 1384

مدتی دچار نقص فنی بودیم؛ هم خودم، هم این وبلاگ. توی این مدت بهار شد، هشتاد و شش رفت و حالا هشتاد و هفت شده است. زندگی ادامه دارد.
از بهار فقط هواش هست. از نوروز شادیش نیست. آدمها توی کوچه خیابانها راه میروند و بد وبیراه میگویند؛ به همدیگر، به خودشان، به حکومت و به خدا.
هیچ خوب نیست روزگار. مثل آدمهایی که به زندگی با اعمال شاقه محکوم شده باشند. به زور باید خوب باشیم و هورا بکشیم برای دستاوردهای هستهای «ملت سرفراز» ایران و سال «نوآوری و شکوفایی» را شادباش بگوییم به هم. جوک سال همین «نوآوری و شکوفایی» است.
باید عادت کنیم به این فلاکت، ما که عادت کردن را خوب یاد گرفتهایم در پیچ و خم تاریخ. و مثل همیشهی تاریخ از یک درد موهوم، یک رنج ناشناخته بنالیم و زنجهموره کنیم، در موسیقیمان، ادبیاتمان و حالا در وبلاگهامان!
بگذار دل خوش باشیم به افتخار بکر کشف «نظام مردمسالاری دینی» در جهان. و چشممان را ببندیم بر این فلاکت، بر روزگاری که خرج خورد و خوراکمان را به سختی میتوانیم در بیاوریم.
کمکم دارد این خیال برم میدارد که برنامهریزهای نظام در نهایت به این نتیجه رسیدهاند که رفاه قشرهای خاصی از مردم مغایر است با بقای حکومت. منتظر بهبود اوضاع نیستم و همه آفاق پر از فتنه و شر میبینم.
بهارتان مبارک.
投稿者 paaiiz : 11:42 قֽظֽ | コメント (3) | トラックバック
حوصلهام تا پارکوی هم نمیرسد. آدم مجبور باشد تا چین و ماچین هم میرود. مجبور باشد آنقدر میرود که خیال میکند هنوز راه نیفتاده، که یادش میرود یک وقت باید تا پارکوی میرسیده حوصلهاش. و باید کش میآمده تا کجای هفت تیر، یک جای شریعتی، وسط سرباز.
حالا. وقتی خُلقم تنگ این کتابهای نخوانده، خواب رفته است. و هی روز میشود. هی زود به زود، زور زورکی روز میشود. که من را... بیدار میشوم. و من را... دوش میگیرم. و من را... میآيم سر کار.
و من را چرت میزند. زندگی چرت میزند لا و لوی این خیابانها، کوچهها، روزها و کاغذها. من گذاشتهام یکبار بیدارش کنم. حواسم که آمد سر جاش.

از ساعت شش صبح تا بوق سگِ این نیمهشبهای بارانی. از بوق سگ تا شش صبح. از چند ساعتِ رختخوابم که جزیرهی آرامش است و از همه چیز خواب مانده برایم که شبیه مرگ است، خواهر مرگ است، تا خیابانهای شلوغ خیس. از صدای مدیر ادارهمان تا صدای نگهبان دانشگاه. از صدای بوق تا صدای مالش کاغذها به هم و تکتک کیبورد نصفه شبها که همخانهام را عاصی میکند. از من به من. از من به دیگری، به دیگران. و این بازی مایهی حیات من است. معنای زنده بودنم.
اما این مرگ است، پافشاری شگفت مرگ است که از پشت این دلمشغولیها که درست کردهام برای خودم مثل بختک نشسته، پوزخند میزند و دست تکان میدهد. پشت این شلوغی، این درس خواندنها، مدرک گرفتنها، پول درآوردنها، از پشت ازدواج، ارتقا، خاطرهها و خیالها مرگ است که نشسته خوابآلود و بیحوصله. مرگ است که پشت یکسوم زمین خواب لنگر انداخته و نمیرود.
من خودم را توی این مرداب که زندگی است غوطه میدهم. دستم را نمیگذارم بند باشد به هیچ کجا، اما باز مرگ است که بالاسرم میایستد با زیر چشمی نگاه تحقیرآمیزش.
یعنی دلتنگی است؟ یعنی دلتنگ چهارشنبهسوریهای کوچهمانم که نسرینخانم ـ زن آمپولزن همسایه ـ سرنگهایش را بیندازد تو آتش که ما بخندیم؟ که دلتنگ دوچرخهام شده باشم و سواری خانه تا مدرسهي صبحهای پاییز؟ که دلتنگ انارهای ترکخوردهی باغچهی مامانی باشم با ابریشمیها و شیپوریهاش؟
یعنی دلتنگی است؟ یعنی دلتنگ خاطرههای نیامدهام که بیداری سرزمین آرامش باشد، که رویاها بیخواب شوند، که زندگی و مرگ بنشینند روی تختِ تو طارمی و اختلاط کنند؟
دلتنگی است. اما دلتنگ دیروز و فردا نیستم، دلتنگ آدمها نیستم، دلتنگ خدا نیستم. دلتنگی است. دلتنگی است.
چون سبوی تشنه…/ دوستان و دشمنان را میشناسم من/ زندگی را دوست میدارم/ مرگ را دشمن/ وای اما با که باید گفت این/ من دوستی دارم/ که به دشمن خواهم از او التجا بردن… .
مرگ باز نشسته است پشت محوطهی جریمهی خیال، با پوزخندِ تمسخر و زیرچشمیِ نگاه تحقیرآمیزش.