« پنجرهاي به سوي جامعهشناسي خلاق (تمام) | صفحهی نخست | ... »
امروز صبح، ساعت هشت و نيم كه از خواب پا شدم، تازه فهميدم چقدر دلم براي تماشاي برف از طبقهي چهارم آن خوابگاه لعنتي توي دانشگاه بهشتي تنگ شده. وقتي كه برف آرام آرام ميبارد و من توي بالكن آن اتاق چهارنفره نشستهآم و دارم فكر و خيال ميكنم. آن اتاق چهار نفره در طبقهي چهارم بلوك پنج، كه تنهاييم را له كرده بود با رسول و اميد و احمد. آن اتاق چهار نفره با چشمانداز دلچسب شهر و سرانگيزي كمرنگي كه به خوابگاه دختران داشت.
حالا انگار توي همهي اين سالهاي دور از بهشتي برف نيامده است.
اي كاش آن نيمهشب هاي زمستان، توي آن آلاچيق بالاي خيابان دركه ادامه داشت. آن سالها، سالهاي زمستان بود. زمستان زيبا بود و بلند. خوب بود.
اي كاش آن دار و دسته بازيهاي مسخرهي گروه جامعهشناسي...
شايد همين سوم آبان پيش رو، با نسرين رفتيم توي خاطرههايمان چرخ بزنيم. شايد رفتيم و گشتي توي بوستان نگين زديم، شايد رفتيم طبقهي چهارم مجتمع تجاري توي «وقت چاي» نشستيم و قيمت خون پدرمان را داديم و دو تا چاي با كيك خورديم و شايد دست آخر دل را زديم به دريا و رفتيم باغ گيلاس به خوردن كوبيده با دوغ.
زندگي همين است. كاش فقط آدمها معصوميت هيجده نوزده سالگيشان را داشتند. همان موقع كه خيابانهاي ولنجك را بلد نبوديم.
پ.ن: از دوستان سابق و حال، ديده و نديده كسي هست منو به ده دقيقه بازديد دوباره از خوابگاه كوي بهشتي مهمون كنه؟ اون آلاچيق تهييه، كنار نونوايي هنوز هس؟
سالار کاشانی 1 آبان 1387 0:37 بֽظֽ
نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/147
نوشتهی م.ا.ک
این تیتر خیلی خوبه اما میشد اسمشو گذاشت: نوستالژی بهشت. بالاخره برای رسیدن به حوا باید گندم و بهشت رو به دل منتقل کرد.
نوشتهی نسرين
كه چشمانداز دلچسب شهر و سرانگيزي كمرنگي كه به خوابگاه دختران داشت؟!! ها؟!
نوشتهی جابر تواضعي
به خدا! ممنون قربان.
نوشتهی شعبون استخونی
چه عجب یه پستی زدی که مام یه چیزایی ازش فهمیدیم.
والله به خدا