« تیر 1387 | メイン | مهر 1387 »
در يادداشت قبلي از يك جريان موجود در فضاي جامنعهشناسي ايران حرف زدم جرياني كه ميشود آن را جامعهشناسي بومي مغرضانه نام نهاد.
اما اين جريان هرگز چه پيش و چه پس از انقلاب جريان غالب آكادمبك جامعهشناسي و عاوم اجتماعي در ايران نبوده است. فراموش نكنيم بيشترين سرمايههاي اجتماعي، فرهنگي . نمادين (از ديد بورديويي) در ميدان جامعهشناسي آكادميك ايران مختص آن گروه از استادان جامعهشناسي دانشگاههاي ايران ( به ويژه دانشگاههاي تهران، بهشتي و علامه) است كه در دهههاي 40 و 50 شمسي به تحصيل جامعهشناسي در امريكا و اروپا پرداختهاند.
از انجا كه در يك يادداشت وبلاگي بايد همه چيز را به غايت خلاصه كرد، كوتاه بگويم كه اين جريان غالب جامعهشناسي در ايران با محوريت آن دسته از استاداني كه ذكرشان رفت، عمدهي شكل و محتواي آموزش آكادميك در ايران را تحت كنترل خود دارد. آنچه آنان كردهاند و ميكنند بيشتر شامل ارايهي تاريخ نظريهي جامعهشناسي در بعد نظري و بازسازي و آموزش روشهاي كمي تحقيق به خصوص تكنيك پيمايش است.
از نظر اين جريان جامعهشناسي و آموزش آن صرفن به معناي انباشتن ذهن از بيشمار نظريهي اجتماعي است كه عمدتن در اروپا و امريكا طرح شده است. نگاهي به محتواي دروس دانشگاهي در رشتهي جامعهشناسي، در هر سه مقطع تحصيلي ليسانس، فوق ليسانس و دكتري نشانگر حاكميت اين جريان بر جامعهشناسي دانشگاهي ايران است.
آنچه از برونداد اين جريان نيز عيان است گوياي آن است كه دانشآموختگان جامعهشناسي دانشگاههاي ايران عمومن به نحوي غريب فاقد خلاقيت و قوهي تحليل جامعهشناختي و اعتماد به نفس لازم براي اين كار هستند. آنها بيشتر نبديل به كتابخانههايي ناطق و سيار شدهاند كه تنها قادرند نظريات اين و آن را بازگو كنند. آنچه در اينجا ناپيداست آفرينش جامعهشناختي است، خلاقيت جامعهشناختي است كه از آن خواهم گفت.
ادامه دارد
ضمن چند يادداشت كوتاه خواهم كوشيد چهارچوب كلي بحث نظري راجع به امكانهاي نظريهپردازي اجتماعي در ايران را به قدر بضاعت خودم شرح دهم.
بحث از جامعهشناسي بومي، چه به عنوان پروژهاي سياسي ـ ايدئولوژيك و چه به عنوان تلاشي علمي ظرف سالهاي گذشته همواره در حاشيهي جريان غالب جامعهشناسي در ايران وجود داشته و به فراخور شرايط اجتماعي و سياسي جامعه دچار اوج و فرود شده است.
متأسفانه آنچه به عنوان جامعهشناسي و كلن علوم انساني بومي و ايراني در ايران مطرح شده است، صبغهاي شديدن سياسي دارد. آنچه از ايدههاي طرفداران اين ديدگاه برميآيد و نيز موقعيت عيني آنان در جامعهي ايران نشانگر رگههاي تند سياسي ايدئولوژيكي در موضعگيريهاي آنان است. توضيح آنكه جامعهشناسي بومي مد نظر اينان، صرفن نوعي موضعگيري در برابر غرب و اظهار بينيازي از توليدات فكري و تمدني آنهاست.
ايدهي «غربزدگي» به نوعي مقوم اين ديدگاههاست. ايدهاي كه با وجود اشكالات نظري اساسياش، مثل هر ايدهي ديگري، با گذشت زمان و نهادينه شدن در نهاد افرادي كممايه و بيمايه از درون تهي شده و به نوعي تعصب خشك و غيرتمداري قومي ـ ميهني تبديل شده است. سخن كوتاه آنكه در نهايت اين ديدگاه مغرضانه تاكنون برونداد قابل توجهي جز جنجال و قيل و قال در بر نداشته است.
در سالهاي اخير رشد و گسترش نظرگاههاي پستمدرن دستاويز طرفداران اين ديدگاه (جامعهشناسي بومي مغرضانه) شده و اعتماد به نفس آنان را در حمله به رقبا افزايش داده است. اين اعتماد به نفس كاذب دقيقن برملاكنندهي ضعف اين ديدگاه است. چرا كه نشان ميدهد اين افراد به رغم تأكيد فراوان بر معرفت بومي، تنها آنگاه جرأت نظري هماوردي با رقبا را يافتند كه به ظاهر چرخش نظريهي اجتماعي اروپايي مؤيد ديدگاههاي آنان شد. از اين پس برخي از مهمترين طرفداران اين ديدگاه در جايگاه جامعهشناسان غربزدهي رقيب قرار گرفتند و كوشيدند نظريات پستمدرن آنها را با قرائتي «بومي» وارد بازار انديشههاي اجتماعي كنند.
آنچه مشخص است سويههاي مغرضانه و سياسي اين ديدگاه قطعن مانع از آن ميشود كه متفكران طرفدار آن امكان اشاعهي نسخهي كاملي از تفكر اجتماعي پستمدرن ارايه كنند. براي مثال از پستمدرنيسم تا آنجا استقبال ميكنند كه در مواجهه با مدرنيسم به عنوان تفكر رقيب (دشمن) قرار ميگيرد يا از انتقاد پستمدرن به ادعاي جهانشمولي تمدن غرب سخن ميگويند اما در برابر از معارضهي پست مدرن با تمركزگرايي سياسي و سلطهي ناعادلانهي يك گفتمان بر ساير گفتمانها حرفي به ميان نميآورند.
ادامه دارد...
چند وقتي است كه دلم با وبلاگنويسي نيست. چرايش را دارم سعي ميكنم بفهمم. اما توي اين مدت كلي فكر كردهام؛ كلي ايدههاي تازه پيدا كردهام و دارم براي خودم يك مجموعهي كوچك از ايدههايم ميسازم. شايد يك روز توانستم رويشان كار كنم و بنويسمشان.
فعلن همهي كارها قاطي هم دارد پيش ميرود و همهاش هم كند. پروژهي تحقيقاتي، پاياننامه، كتابها و مقالههاي نخوانده و كار تمام وقت روزانه.
و اما پاييز. از همهي دوستاني كه ما را پيش و پس از انتشار نخستين شمارهي فقيرانهي پاييز نواختند تشكر ميكنيم. همهي نقطهضعفهاي پاييز از مشغلهي زياد ما و بيحالي جماعت رفقاي دست به قلم براي تحليل آنچه در اطرافمان ميگذرد سرچشمه ميگيرد. اما ما ديگر ياد گرفتهآيم قدم به قدم برويم جلو و انتظارات غير منطقي هم از خودمان و ديگران نداشته باشيم.
يك بار، بايد وقتي بگذارم و همينجا به زبان آدم بگويم پاييز چيست و ميخواهد چهكار كند. نقدن بدانيد كه ما قصد داريم دربارهي جامعهي ايران حرف بزنيم. قصد داريم آن را از منظرهاي مختلف و از نگاه آدمهاي مختلف ببينيم و توصيف و تحليل و تبيين كنيم. اين تبيين براي شخص من اهميت زيادي دارد. تاكيدي نداريم كه نوشتهها لزومن آكادميك باشند، شايد برعكس بيشتر تاكيد داريم كه آكادميك نباشند و حكم يادداشتهايي را داشته باشند كه ضمن روان بودن حرفي تويشان باشد براي گفتن.
فعلن برنامهمان اينطوري است كه پاييز موضوعي پيش برود يعني هر شماره مربوط به يك موضوع باشد. پس از شما خواهش ميكنم موضوعات مورد نظرتان براي شمارهي دوم پاييز را در بخش نظرهاي همين پست برايمان ارسال كنيد.
همچنين ميتوانيد به نشانيهاي زير برايمان ايميل ارسال كنيد:
salar@paaiiz.com
nasrin@paaiiz.com
投稿者 paaiiz : 10:53 قֽظֽ | コメント (1) | トラックバック
پوستاندازی من همیشه پاییزهاست. میترسم بلد نباشم وقتی همیشه بهار شد دیگر زنده بمانم. ما برای پاییز درست شدهایم.
باور کن. باور کن یک روز این پاییزها را برای هم تعریف خواهیم کرد. این روزها را با انگشت به هم نشان خواهیم داد و آه خواهیم کشید. زندگی همهاش یک آه است؛ کوتاه و عمیق.
میشود حرفهامان را بگذاریم برای بعد؟ خیلی وقت است نگاه نکردهام. درست و حسابی خیره نشده ام. این پاییز، که رمضان هم برایش روزهی پیشوازی گرفته است، میخواهم نگاه کنم. خسته شدم از حرف. بگذار فقط نگاه کنم و آه بکشم. زندگی همهاش یک آه است؛ کوتاه و عمیق.
کاش توی بیقراری من بودی. حیف که نمیتوانم برات بگویم. گفتنی نیست.