« به زودی... | صفحهی نخست | پاییز یکم منتشر شد »
میآیم
تنهایی
با تنهایی.
ای کاش
با آمدنم لحظهای
خوابت را
دلت را
آشوب کرده بودم.
ای کاش
ای کاش.
پاییز
تلخ میگذرد
زمین خالی است
تنها میآیم.
ای کاش ثانیهای فقط
با آمدنم
خیال برت میداشت
میبردت از این شهر.
تو خوابی و
بسترت گرم.
سردم است
تا هنوز که پاییز است.
باید بروم
باید آنقدر بروم
که مه از چشمهام پاک شود
باران از گونههام.
تنهایی
با تنهایی.
...
میآیم
تنها.
آنقدر که صدای بالزدن کلاغها
صدای خش خش برگها
بلند میآید.
بس که جهان به احترام خواب تو ساکت مانده است
بس که مرگ نزدیک شده است.
ای کاش
ایستاده در برابر ساعت ها
میدیدیام
چشم در چشم تقویمها.
آن وقت
میشد صدات کرد
میشد برای تو دست تکان داد.
دیگر
برای خوابهای تازه
رویاهای ندیده را دیدن
خیلی دیر شده است.
ای کاش
لالایی خواب پاییزیات را
من خوانده بودم.
ای کاش
چراغها را من خاموش کرده بودم.
باید برای این فصل
تنهایی ضخیمتری داشت.
من سردم است
و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
و تو انگار هیچ خیال نداری
از پشت شیشه هم
تنها ببینیام
که دارم میروم
تنهایی
با تنهایی.
سالار کاشانی 9 تیر 1387 3:13 بֽظֽ
نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/121
نوشتهی محمد علی حیدری
لب از ترشح می پاک کن برای خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
سلام
استاد مخلصیم