« چرا من پرخاش میکنم؟ | صفحهی نخست | کار »
بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار میدهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجرهات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی کنار خانهی تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ نارنج میگذرد پاره میکنند. شب از من خالیست هلیا. گل های سرخِ میخک، مهمان رومیزی طلایی رنگ اتاق تو هستند. اما گل های اطلسی، شیپورهای کوچک کودکان. عابر در جستجوی پاره های یک رویا ذهن فرسوده اش را میکاود. قماربازها تا صبح بیدار خواهند نشت، و دود، دیدگانت را آزار خواهد داد. آنها که تا سپیدِ صبح بیدار مینشینند ستایشگران بیداری نیستند. رهگذر، پارههای تصورش را نمییابد و به خود میگوید که به همه چیز میشود اندیشید، و سگها را نفرین می کند. نفرین، پیام آور درماندگی ست و دشنام برای او برادری ست حقیر...
هلیا ! / من هرگز نخواستم که از عشق افسانه ای بیافرینم /باور کن !/من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم / کودکانه و ساده و روستایی/ من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم /آن لحظه ای که تو را به نام می نامیدم /.../من برای گریستن نبود که خواندم / من آواز را برای پر کردن لحظه های سکوت می خواستم /من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم ، مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود و تاریک/ .../ و من دیگر از نهایت، برای تو سخن نخواهم گفت/ که چه سوکوارانه است تمام پایان ها...
نادر ابراهیمی. بار دیگر شهری که دوست میداشتم
سالار کاشانی 20 خرداد 1387 9:27 قֽظֽ
نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/111
نوشتهی محسن
سلام
داستان جالبي بود. وب جالبي هم داريد
نوشتهی نسرین
با پستی درباره سفر دو نفره مان به کردستان به روزم. شما همم ضمن توضیح شفاف و واضح درباره این خانم هلیا لطف کن یه پستی درباره سفرمان بگذار بدانیم نظرتان چه بوده؟
به من هم سر بزنی بد نیست!
نوشتهی نسرین
درضمن یادم رفت بگم! وبلاگ خوب و زیبایی دارید. مایل به تبادل لینک با شما هستم. (گل و بلبل)
نوشتهی رضا
اقاچراتصویراون شورت هاروبرداشتی می خواستم بپرسم از
کجاخریدی برم بخرم!!