« انگار که سال هاست | صفحهی نخست | ماجراهای ما و رئیسمان »

آدم فکز میکند پیر شده است؛ با این خستگی که توی رگهایم دور میزند. با این اشتیاقی که هنوز دارم برای تنهایی، «تنهایی عریان». و شوقی که دارم برای گفتن، برای فکر کردن به هر چه گذشته است. و دلزدگی مفرط از هر چه قرار است اتفاق بیفتد. پاک کردن «آینده» و همهی مشتقاتش از دفتر یادداشت پاره پورهی ذهن.
فکر میکنم که پیر شدهام؛ و فکر میکنم «از ما گذشته است که کاری کنیم/ کاری که دیگران نتوانند». فکر میکنم باید از همه چیز بازنشست شده باشم. باید مثل الانی نشسته باشم و فکر کنم به هر چه گفتهام و کردهام. و بیشتر به همهی آنچیزها که ناگفته و ناکرده مانده است.
فکر میکنم وقتِ حسرت است. باید تنها که میشوم، سیگاری بگیرانم، نفس عمیقی بکشم و فکر کنم به چیزی که روزی بوده است انگار و حالا تمام شده است، دارد تمام میشود.
فکر میکنم همین روزها باید بمیرم. فقط «میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم».
سالار کاشانی 17 اردیبهشت 1387 5:57 بֽظֽ
نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/105
نوشتهی رضا
غصه هایت را می فهمم.
نوشتهی شفق
نقاشی ها رو باور کنیم یا نوشته ها رو؟ ها؟
نوشتهی جابر تواضعي
مخلصيم رفيق. خبري ازت نيس. مگه آدم وقتي زن مي گيره هم دل تنگي مي كنه؟
جسارت مي خواد آدم با شهرام شب پره حال كنه. روشن فكري مجبورمون كرده فقط با اين جوري هاش حال كنيم. ولي من هنوز خيلي از همينا رو حفظم.
نوشتهی ندا
نسل ما چه حسها و سرنوشت مشترکی دارد... چه خوب با تمام وجود می فهمم از چه حرف میزنی....