« فروردین 1387 | メイン | خرداد 1387 »

29 اردیبهشت 1387

پرسپولیس









+     +     +     + 

投稿者 paaiiz : 7:40 قֽظֽ | コメント (0) | トラックバック

28 اردیبهشت 1387

ماجراهای ما و رئیسمان

یکم


فرض کنید یک سری شبکه‌ی رادیویی دارید و برای هر کدامشان از هر شهر  ایران یک رقم به عنوان میزان شنونده‌ی رادیو. خب؟ 
رئیسمون: … تاکید می‌کنم، حتمن «رگرسیون خطی» شنونده‌ها تو گزارش نهایی ذکر بشه. اگه رعایت نکنید مجبور خواهیم شد … درصد از قراردادتون به عنوان تنبیه کم کنیم.
ما: آٔقا ببخشید… این رگرسیون خطی که می‌گین یعنی چی؟
رئیسمون: سؤال خوبیه. یعنی این‌که پرشنونده‌ترین شهر رو میارین در کنار کم‌شنونده‌ترین شهر و می‌نویسین بقیه‌ی شهرا میزانشون چقدر بوده…!


 دوم


فرض کنید  سه رقم به صورت درصد دارید اما تعدادی که درصد‌ها از روی آن‌ها محاسبه شده، در دسترس نیستند ولی به آن‌ها نیازمندید. خب؟
رئیسمون: خب کاری نداره که… یکی از اینارو رقمشو در نظر می‌گیریم، بقیه هم به دست میاد. مثلن این 30 درصدو در نظر می‌گیرم 70 باشه…
ما: آقا ببخشید… این 30 درصدو از کجا میارین؟
رئیسمون: خب در نظر میگیریم که بقیه به دست بیاد!
ما: خب از کجا در نظر می‌گیریم؟ 
رئیسمون: ها؟… خب می‌گم یه کار کنیم. این درصدا رو بدیم به spss خودش عدداشو حساب می‌کنه دیگه!


سوم


فرض کنید یک جامعه‌ی آماری دارید که اسمش را گذاشته‌اند میزان پاسخگویان. درصدی از این پاسخگویان هستند که شنوندگان رادیو را تشکیل می‌دهند. درصدی از این‌ شنوندگان هم هستند که یک شبکه‌ی خاص رادیویی را گوش می‌کنند. با این تفاسیر شما درصد شنوندگان یک شبکه خاص را به نسبت کل شنوندگان دارید و می‌خواهید آن را به نسبت کل پاسخگویان محاسبه کنید. تعداد کل پاسخگویان و کل شنوندگان و شنوندگان یک شبکه هم موجود است. خب؟
رئیسمون:‌ هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد اینو چه‌جوری حساب می‌کردیم. ببین درصد به شنونده تقسیم بر... تو نمی‌دونی؟
ما: نه آقا. از کجا بدونیم.
رئیسمون: خب... باشه، اینشو نمی‌خواد انجام بدی.
ما (خوشحال): چشم اقا!


 


 

投稿者 paaiiz : 8:20 قֽظֽ | コメント (3) | トラックバック

17 اردیبهشت 1387

از روزگار رفته





آدم فکز می‌کند پیر شده است؛ با این خستگی که توی رگ‌هایم دور می‌زند. با این اشتیاقی که هنوز دارم برای تنهایی، «تنهایی عریان». و شوقی که دارم برای گفتن، برای فکر کردن به هر چه گذشته است. و دلزدگی مفرط از هر چه قرار است اتفاق بیفتد. پاک کردن «آینده» و همه‌ی مشتقاتش از دفتر یادداشت پاره پوره‌ی ذهن.


فکر می‌کنم که پیر شده‌ام؛ و فکر می‌کنم «از ما گذشته است که کاری کنیم/ کاری که دیگران نتوانند». فکر می‌کنم باید از همه چیز بازنشست شده باشم. باید مثل الانی نشسته باشم و فکر کنم به هر چه گفته‌ام و کرده‌ام. و بیش‌تر به همه‌ی آن‌چیزها که ناگفته و ناکرده مانده است.


فکر می‌کنم وقتِ حسرت است. باید تنها که می‌شوم، سیگاری بگیرانم، نفس عمیقی بکشم و فکر کنم به چیزی که روزی بوده است انگار و حالا تمام شده است، دارد تمام می‌شود.


فکر می‌کنم همین روزها باید بمیرم. فقط «می‌خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم».
 

投稿者 paaiiz : 5:57 بֽظֽ | コメント (4) | トラックバック

13 اردیبهشت 1387

انگار که سال‌ هاست



دارد همه‌چیز یادم می‌رود. مثل این است که سال‌ها توی راه باشم. سال‌ها نشسته باشم توی این اتوبوسی که سال‌هاست یواش یواش دارد می‌رود. مثل این‌که این جاده ته نداشته باشد. و هی هر چه یواش‌ یواش می‌روم، تندتند  یادم می‌رود. می‌ترسم یک روز صبح که از خواب پا می‌شوم، اسمت را هم فراموش کرده باشم و فکر کنم که سال‌هاست تنها بوده‌ام؛ غریبی کنم با همه چیز و انگار سال‌هاست حوصله‌ی‌ آشنایی ِ تازه ندارم.


تار است. هر چه پیش‌تر می‌روی تارتر می‌شود و با بینایی‌سنجی کاری از پیش نمی‌رود. فقط هرچه کلیدِ بازگشتِ حافظه‌ام را می‌زنم، شکل‌ها و صداها و حس‌ها شفاف‌تر می‌شوند. از کودکی هر چه مانده است بی‌خش، مثل آینه می‌ماند؛ بقیه‌اش را دارد یادم می‌رود.


این روزها نه غصه‌ها و دلتنگی‌های عجیبم که آهنگ‌های شهرام شب‌پره، آهنگ‌های قدیمی شهرام شب‌پره، بی‌اختیار اشکم را سرازیر می‌کند. چون همه‌شان را از برم. چیزی که دست نخورده است؛ مثل آینه، بی‌خش سال‌هاست در حافظه‌ام مانده، از کودکی مانده. و هی که تو بگویی «آخه واسه چی گریه می‌کنی» هیچ چیز یادم نمی‌آید. می‌ترسم. می‌ترسم این جاده که انگار سال‌هاست تمام نمی‌شود، برسد به همان خاطره‌های شفاف؛ و دیگر تو نباشی، اسمت را یادم نیاید و فقط شهرام شب‌پره بخواند:


یار بی‌وفایی به خاک نشونده بودم/ دو سه سالی دنبالش کشونده بودم/ بس که دورنگی دیدم/ دستشو خونده بودم/ هی تنمو می‌لرزوند/ منم دلشو سوزوندم/ دوست دارم گفتمو پرسیدم ازش گف اره/ دوست دارم گفت و ازم پرسید گفتم اره/ ازش دروغ شنفتم/ بهش دروغ می‌گفتم/ هر چی می‌گف می‌گفتم/ می‌گفتش هر چی گفتم/زرنگ و ناقلا بود/ رند و کلک و بلا بود/ خوشگلِ خوشگلا بود/ افسوس بی‌وفا بود/ دوستدارم گفتم و پرسیدم ازش...


و من مدام گریه کنم و یادم نیاید چرا هی اشک‌هام تند تند سرازیر می‌شوند.


می‌ترسم. خیلی می‌ترسم نسرین.


投稿者 paaiiz : 1:12 قֽظֽ | コメント (5) | トラックバック

9 اردیبهشت 1387

مدیری و توهم توطئه علیه روشنفکران


اثر میترا مشیری ـ‌ ایران کارتون
چیزی که ترغیبم می‌کند به سیاه کردن این سطرها، یادداشتی است که امروز در روزنامه‌ی کارگزاران دیدم با عنوانِ
مهران مدیری و روشنفکران.


این یادداشت با رویکردی مارکسیستی و نئومارکسیستی می‌خواهد بگوید، کار مهران مدیری و امثال او در تلویزیون، نهایتن منجر به بازتولید ایدئولوژی نظام سیاسی حاکم می‌شود. می‌خواهد بگوید، روشنفکران خیال می‌کنند مدیری در جبهه‌ی آن‌هاست، اما به زعم نویسنده‌ی کارگزاران دقیقن بر عکس است و سازمان دارد به نحو زیرکانه‌ای از مدیری برای تحکیم پایگاه اجتماعی نظام و تضعیف گروه‌های حاشیه‌ایِ روشنفکران استفاده می‌کند. او معتقد است، بر فرض محال هم که مدیری آدمی باشد مخالف وضع موجود، ساختار حاکم بر سازمان صدا و سیما و سیاست‌های آن نمی‌گذارند کسی کوچک‌ترین حرکتی از خودش نشان دهد.


نویسنده‌ی کارگزاران اعتقاد دارد باید توطئه‌ای در کار باشد. او نوشته‌است: «کاری که مدیری در صدا و سیما می‌کند جز پیروی از سیاست‌های کلی این سازمان نیست، و می‌توان گفت تمام برنامه‌های تلویزیون (به استثنای نود) در این راه گام برمی‌دارند. تلویزیون، رسانه‌ای برای تولید ایدئولوژی است، و ایدئولوژی چیزی نیست جز همین تعریف رابطه خیالی مردم با زندگی واقعی‌شان».


اولش شدیدن تاکید می‌کنم که نمی‌خواهم از مدیری دفاع کنم.


من قبلن درباره‌ی جایگاه حاشیه‌ایِ جمعی در ایران، که فکر می‌کنم مورد توجه نویسنده‌ي این یادداشت‌هم باشد، نوشته‌ام و گفته‌ام.


این همه غوغا که بعد از پخش سریال نوروزی مهران مدیری، برپا شد، فقط و فقط به خاطر پخش دو قسمت این سریال راجع به یک محفل ادبی و روشنفکری بود. و الا تا قسمت قبلی که مربوط به نیروی انتظامی می‌شد، همه مدیری را دوست داشتند و روی سرشان می‌گذاشتند. این قسمت‌ها روشنفکران را رنجاند. همان‌طور که پیش از آن، اداره‌ی ثبت احول شیراز و پزشکان و پلیس را رنجانده بود. مرگ خوب است، اما وقتی که نصیب همسایه شود. آیا چیزی مشابه این تصویر طنزآمیز، در جامعه‌ی ادبی و هنری و روشنفکری ایران به وفور پیدا می‌شود یا نه؟


مسئله‌ی مهم دیگری که وجود دارد این تاکید و اصرار نویسنده بر سیاست‌های سازمان است که می‌خواهد روشنفکران را ذلیل کند تا پایه‌های نظام مستحکم‌تر شوند!


من نزدیک یک سال است، با اداره‌ای در ارتباط هستم که قرار است برای سازمان طرح و برنامه‌ریزی کند. اصلن چنین چیزی خنده‌دار است به نظرم در سازمان. شما فکر می‌کنید این سازمان بی‌در و پیکر با این مدیران پخمه که سرشان با تهشان عمومن بازی می‌کند، نشسته‌اند فکر کرده‌اند که بیاییم به مردم بگوییم روشنفکران بدند؟ و نشسته‌اند برای این برنامه‌ریزی کرده‌اند؟ اصلن مگر من و شمایی که خودمان را مدعی روشنفکری در این مملکت می‌دانیم، مزاحم چه چیزی و چه کسی هستیم؟ یا اصلن چقدر مورد توجه مردمیم که بخواهند خرابمان کنند؟ بگذریم...


سازمان چند نهاد نظارت‌کننده و ارزیابی‌کننده از تولیدات رادیویی و تلویزیونی‌اش دارد که مهم‌ترینش مرکز نظارت و ارزیابی است. این‌ها سال‌هاست که برنامه‌ها را می‌بینند و می‌شنوند و اشکالاتش را می‌نویسند و برای برنامه‌سازها ارسال می‌کنند و برنامه‌سازها هم سال‌هاست که دارند کار خودشان را می‌کنند. این مرکز هم مثل مرکز طرح و برنامه‌ریزی، در عمل یک نهاد تزیینی است. جالب است بدانید که اشکالاتی هم که توسط مراکز نظارتی گرفته می‌شود بر اساس هیچ برنامه‌ی مدون یا «سیاست‌های کلی» که گفته‌اند نیست. کاش بود.


در سازمان، حرف اول و آخر را برنامه‌سازها می‌زنند و با این وضعی که من دیده‌ام، استفاده از حماقت زایدالوصف بیشتر مدیران برای این برنامه‌سازان، کار خیلی ساده‌ای است. وگرنه هیچ طرح و توطئه و نقشه‌ی از پیش تعیین شده ‌ای برای انجام یک کار سازمان یافته آن‌گونه که می‌گویند وجود ندارد. این بی‌برنامگی و بی‌قصدی همچنین شامل جنسگرایی در برنامه‌های کودک می‌شود که در وبلاگ «نقد» بهش اشاره شده.
 

投稿者 paaiiz : 11:59 قֽظֽ | コメント (1) | トラックバック

4 اردیبهشت 1387

کاری که نهاد کرد

نهاد نمایندگی مقام معظم در دانشگاه تهران، طی یک عمل متهورانه و قابل ستایش اقدام به برگزاری کارگاه‌های آموزش رابطه‌ی ج‌نسی به زوج‌های جوان دانشجو کرده است.
چند روز پیش طی یک تماس تلفنی از مسجد دانشگاه تهران از ما خواستند برای شرکت در کارگاه‌های آموزش روابط زناشویی به دانشگاه تهران برویم. با وجود مشغله‌ی زیاد و پیش‌فرض‌هایی که معمولن در مورد چنین جلساتی وجود دارد، با اکراه به تالار چمران دانشکده‌ی فنی رفتم. این برای اولین بار بود که در یک جمع تقریبن عمومی شاهد صحبت از ملازمات این رابطه و تشریح دقیق شکل و نحوه‌ی کارکرد و تذکرات بهداشتی در خصوص آ لات جنسی مرد و زن بودم و جالب این‌که نهاد دست به چنین ابتکاری زده بود.
اگر بخواهم به شرح دقیق مباحث مطرح شده در کارگاه دیروز بپردازیم یقینن واژگان به کار رفته باعث فیل تر شدن این سایت خواهد شد. قابل توجه‌ترین نکته در این نشست، سوال‌های پیش پا افتاده و ابتدایی حضار از کارشناس حاضر در برنامه بود که به خوبی نشان می‌داد سطح آگاهی‌های ج‌نسی در میان قشر تحصیل‌کرده نیز تا چه میزان پایین است.
تابوهای موجود در خصوص آگاهی از چگونگی عمل اندام‌های تناسلی و مکانیزم روابط این‌چنینی، عامل قابل تاملی در بروز مشکلات روحی ـ به ویژه برای زنان ـ است و نیز نقش تاثیرگذاری در وقوع طلاق دارد.
بیشتر اطلاعات موجود در میان جوانان از مسئله‌ی س  ک  س، ناشی از دیدن فیلم‌های س.. سی و آموزه‌های شفاهی، غیر علمی و گاه نادرستی است که از طرق غیر رسمی به گوش افراد می‌رسد. این دست اقدامات آگاهی‌بخش، از سوی هر نهاد و مرجعی که به انجام رسد، قابل توجه و ستودنی است.


حاشیه بر متن
چند وقت پیش نسرین قصد داشت رساله‌اش را درباره‌ی موضوعی مرتبط با مباحثی که در بالا ذکرش گذشت در دانشکده علوم اجتماعی داشنگاه تهران انجام دهد، اما بعد از صحبت با چند نفر از استادان که انجام چنین کاری را غیر ممکن دانسته بودند، از خیر این موضوع گذشت. دکتر صدیق بعد از شنیدن موضوع گفته بود: اگر به دکتر کچویان بگویی که زن‌ها از رابطه‌ی جنسی در خانواده‌های ایرانی رضایت ندارند و لذت نمی‌برند، می‌گوید خب... به جهنم که لذت نمی‌برند. با وجود چنین شرایطی است که می‌گویم کار نهاد در نوع خودش جالب بوده است.

حاشیه بر حاشیه
اوضاع بسیاری از دوستان ما در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، حکایت از این دارد که دکتر کچویان ـ مدیر فعلی گروه جامعه‌شناسی این دانشکده ـ به سختی بر روی پایان‌نامه‌های دانشجویی سایه انداخته و مشغول عقده‌گشایی است. برای مثال ایشان از یکی از دوستان ما که روی موضوع خشونت علیه زنان کار می‌کرده، خواسته است پیش از هر چیز یک مقاله در نقد آرای فمینیستی بنویسد تا اجازه انجام روال عادی رساله‌اش را به او بدهد. تا اطلاع ثانوی رضا هم قربانی این عقده‌گشایی است.

投稿者 paaiiz : 1:02 بֽظֽ | コメント (7) | トラックバック

2 اردیبهشت 1387

کباب کوبیده و مدرنیته


 


امشب خسته و کوفته که از سر کار آمدیم، گفتیم برویم کبابی محله‌مان چند تا سیخ کوبیده بگیریم با نان سنگک و پیاز و دوغ ببریم خانه و بزنیم به بدن.


آقای کبابی که پیرمردی است لاغر اندام و  استادکار  مشغول باد زدن سیخ‌های کباب بود. به نسرین می‌گفتم چهل پنجاه سال پیش توی همین محل ما (که محله‌ای است قدیمی) کباب کوبیده را به همین شکل آماده می‌کرده‌اند و می‌پخته‌اند و می‌خورده‌اند. حالا هم همین‌طوری است.


شاید کسی دیگر به فکرش هم نرسد در گوشه‌ای از این فرمول فرهنگی کباب خوردن می‌شود تازگی‌ای به کار گرفت و تغییری داد. موضوع اصلی، باور به این «امکان» است. این‌که ایستایی آن‌چه که هست می‌تواند به پویایی رنگ‌وارنگ امکان‌های بودن تبدیل شود.


چنین است اوضاع ما در جای‌جای پندارها و رفتارهای فرهنگی‌مان. غذا پختن و غذا خوردن شاید دم دست‌ترین وجهی باشد که می‌شود بهش اشاره کرد؛ که غیر آن می‌توانیم فکر کنیم به مهمانی رفتنمان، ازدواج کردنمان، کار کردنمان، موسیقی‌مان، عزاداری‌مان و از این دست بسیار پدیده‌های قابل ذکر دیگر. کثرت محتوایی این پدیده‌ها به یک مسیر فکری واحد راه می‌برد و وحدت‌های صوری‌‌شان را برملا می‌کند.


 


شاید مدرنیته خیلی هم شاخ و دم نداشته باشد. شاید فراتر از بحث‌های نظری و فلسفی و تاریخی و تکاملی، آن‌گاه که پیرمرد کبابی محله‌ی مابا خودش فکر کند که می‌شود در دستور موجود درست کردن کباب کوبیده تغییری داد و به چرایی هر بخش آن فکر کرد و به راه‌های جدید اندیشید، مدرنیته در او، در درون او اتفاق افتاده باشد.


 

投稿者 paaiiz : 11:25 قֽظֽ | コメント (0) | トラックバック