« من خواهش می‌کنم جامعه‌شناسی را تعطیل کنید | صفحه‌ی نخست | بهار کدام نوروز؟ »

12 اسفند 1386

تنگ

 حالا. وقتی دلم برای خودم می‌خواهد تنگ دیوار فروتن و کوچکی از این شهر ارواح دراز بکشد.  بس که ساکت است این شهر با همه‌ی هارت و پورت‌هاش. بس که بوی مردار می‌آید  از همه‌جاش.
حوصله‌ام تا پارک‌وی هم نمی‌رسد. آدم مجبور باشد تا چین و ماچین هم می‌رود. مجبور باشد آن‌قدر می‌رود که خیال می‌کند هنوز راه نیفتاده، که یادش می‌رود یک وقت باید تا پارک‌وی می‌رسیده حوصله‌اش. و باید کش می‌آمده تا کجای هفت تیر، یک جای شریعتی، وسط سرباز.
حالا. وقتی خُلقم تنگ این کتاب‌های نخوانده، خواب رفته است. و هی روز می‌شود. هی زود به زود، زور زورکی روز می‌شود. که من را... بیدار می‌شوم. و من را... دوش می‌گیرم. و من را... می‌آيم سر کار.
و من را چرت می‌زند. زندگی چرت می‌زند لا و لوی این خیابان‌ها، کوچه‌ها، روزها و کاغذها. من گذاشته‌ام یک‌بار بیدارش کنم. حواسم که آمد سر جاش.


 

سالار کاشانی 12 اسفند 1386 3:38 بֽظֽ

نظرات

نوشته‌ی م م ن

پس كي حالت خوبه؟

4 فروردین 1387 1:23 قֽظֽ

نوشته‌ی mohsen abyati

سلام عزیز
تو ، خود ، آن تغییری باش که دوست داری در جهان ببینی . ( گاندی )
××××× سال نو مبارک ××××
خوشحال میشم تو وبلاگ جدیدم ببینمت

4 فروردین 1387 0:55 بֽظֽ

نوشته‌ی

آزمایشی

14 فروردین 1387 6:32 بֽظֽ

ارسال نظر