« بهمن 1386 | メイン | فروردین 1387 »
حوصلهام تا پارکوی هم نمیرسد. آدم مجبور باشد تا چین و ماچین هم میرود. مجبور باشد آنقدر میرود که خیال میکند هنوز راه نیفتاده، که یادش میرود یک وقت باید تا پارکوی میرسیده حوصلهاش. و باید کش میآمده تا کجای هفت تیر، یک جای شریعتی، وسط سرباز.
حالا. وقتی خُلقم تنگ این کتابهای نخوانده، خواب رفته است. و هی روز میشود. هی زود به زود، زور زورکی روز میشود. که من را... بیدار میشوم. و من را... دوش میگیرم. و من را... میآيم سر کار.
و من را چرت میزند. زندگی چرت میزند لا و لوی این خیابانها، کوچهها، روزها و کاغذها. من گذاشتهام یکبار بیدارش کنم. حواسم که آمد سر جاش.