« پاورقی مرثیه‌ی سال‌های پاییز | صفحه‌ی نخست | من خواهش می‌کنم جامعه‌شناسی را تعطیل کنید »

7 بهمن 1386

ایستاده بودند

مردها ایستاده بودند
که جاده از آن‌ها گذشت
و در راه‌های رفتن
گم شد.
مردها سوار اسب باد
ایستاده بودند
که زمان در ساعت‌هاشان خوابید
و خورشید پشت ابرها کز کرد
از شرم نگاهشان.
با شمشیرهای برهنه
ایستاده بودند مردها
که خدایان از هراس
در قلب‌ها می‌تپید.

****
دریغ
که مردها
صبح زود، ساعت 10
خمیازه‌های کسالت سر دادند
و در حسرت رویای شبانه
شیرهای تازه‌ی هموژنیزه‌شان را
جرعه جرعه
هورت کشیدند.

سالار کاشانی 7 بهمن 1386 0:23 بֽظֽ

دنبالک

نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/54

نظرات

نوشته‌ی nasrin

comment

8 بهمن 1386 5:43 بֽظֽ

نوشته‌ی nasrin

comment

8 بهمن 1386 5:44 بֽظֽ

نوشته‌ی م.ا.ک

تازه بود و البته هموژنیزه
سوار اسب باد ایستاده بودند. بعنی باد نمی آمد؟
طبیعی است که وقتی باد بایستد خورشید هم همین طور ثابت پشت ابر میماند.
خدایان...می تپید؟! را نفهمیدم


9 بهمن 1386 11:51 قֽظֽ

نوشته‌ی محسن

آقا نمی شد ما رفیق شما می شدیم.

9 بهمن 1386 10:12 بֽظֽ

نوشته‌ی احسان

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ آقا دارن دوباره اي شعر ميگن هيچي نميگم جز اينكه ذوق كردم كلي چون پس فردا دوباره به اي نتيجه ميرسي كه شعر چيزه شك و شعريه اونوقت ميگي اي احسانم كه تو هواس آدم غير عيني ايه آدم بديه ايش اصلا حالمو بهم ميزنه مرتيكه هالو ي احمق ...
(ديشب نخوابيدم فكر كنم مازوخيست شدم )
ولي اولندش انصافا حال كردم
دومندش تو هر نقدي بكني چه بپذيرم يا نه اما كاملن برام محترمه و هميشه واسم جديه حرفات و خودتم كه ناز نفسمي هميشه (اينجا كاملن معلوم ميشه كه بي خوابي و مازوخيسم همبستگي بالايي دارن )سومندش بند اول شعرت با سفر قزوينتون كه در ارتباط نيست چون اونجوري هم ميشه برداشت كرد.

10 بهمن 1386 1:55 بֽظֽ

نوشته‌ی سید

نمی دونم داستان بود یا نبود. به هرحال من که مثل تو طبع شعر ندارم بعضی وقتها از این جور چیزها می نویسم. بعضی وقتها هم می ترسم که بنویسم شاید افتضاح از کار درآید!
به هر حال ممنون از روحیه بخشی ات.

23 بهمن 1386 4:40 بֽظֽ

نوشته‌ی رضا

نمی دونم والا . به شرطی خودت هم باشی.

24 بهمن 1386 3:10 بֽظֽ

نوشته‌ی رضا

نمی دونم والا. خودت هم هستی دیگه ؟

25 بهمن 1386 11:50 بֽظֽ

نوشته‌ی نسرین

چرا پس این سایت خراب شده؟!! من ناراحتم

29 بهمن 1386 11:26 قֽظֽ

نوشته‌ی شعبون استخوني

آقا سالار خيلي خيلي تبريك ميگم
ايشالا صد سال زنده باشي و به پاي هم پير بشين

-------------------------
شيريني يادت نره D:

4 اسفند 1386 10:35 قֽظֽ

نوشته‌ی هلیا

به ما مربوط نیست که...

آهای مردا! با شمان!

12 اسفند 1386 6:58 بֽظֽ

نوشته‌ی ridethelinez

I’m in a difficult situation. Confused. Why would anyone write this kind of material? What’s the point?

18 فروردین 1387 9:40 بֽظֽ

نوشته‌ی JuicyGirl

Sounds great! Your blog is one of my most favorite now ;). You have hit the nail on the head, just like you always do.

21 فروردین 1387 2:13 بֽظֽ

ارسال نظر