« فوتبال، حوزه‌ی عمومی، جهانی‌شدن و دکتر رفیع‌پور | صفحه‌ی نخست | ایستاده بودند »

1 بهمن 1386

پاورقی مرثیه‌ی سال‌های پاییز

دیشب شب امتحان دکتر پیران بود. خبر مرگم گفتم بروم خوابگاه با بچه‌ها عقلمان را بگذاریم رو هم ببینیم چه کار باید کرد. ساع حوالی 10 شب بود که رسیدم خوابگاه سروستان.  خلاصه نشستیم و حرف زدیم و درس نخواندیم.از  صبح کمی دندان‌درد داشتم. نزدیکی‌های ساعت یک که شروع کردیم به خواندن، دردم به حدی رسید که واقعن به خودم می‌پیچیدم. ساعت یک و نیم بود که از صادق آبسالان پرسیدم این حوالی درمانگاهی، اورژانسی چیزی پیدا نمی‌شود؟ احمد (یعنی همان مهندس خودمان) گفت من هم می‌آیم، هوایی هم می‌خوریم.
در خوابگاه را ساعت 11 شب می‌بندند. رفتیم در پنجره‌ی نگهبانی را زدیم. همین‌طور یک‌ربعی توی سرما با درد دندان زدیم آقا. یکهو من دیدم از ان طرف پنجره صدای غرغر می‌آید. گفتیم داستان را. غرغر گفت: هر گوری می‌خواید برید صبح برید. بعد هم در پنجره‌اش را باز کرد، سرش را خاراند و مهندس یک‌بار دیگر مؤدبانه گفت دارد من را می‌برد اورژانس و من درد دارم و از این حرف‌ها. دربان گفت: این مریضیم شده بهانه‌ی چهل ساله. عصبانی شدم.یادم نیست چی گفتم. یک چیزی تو این مایه‌ها که حرف مفت نزن پاشو بیا درو وا کن. در همین حد. یارو بلند شد و غرغر کنان آمد و چیزهای دیگری گفت که یادم نیست. خیلی درد داشتم. مهندس هم قاط زد و از در که داشتیم خارج می‌شدیم دیدم طرف دارد بد وبیراه می‌گوید پشت سر هم. مهندس هم گفت شما فردا بیا برویم پیش مسئول خوابگاه که من تکلیفت را مشخص کنم. این‌جایش را خوب یادم هست که دربان گفت از مسئول خوابگاه گنده‌تر هم هیچ غلطی نمی‌تواند بکند. خلاصه رفتیم. بعد بیست دقیقه‌ای رسیدیم به نزدیک‌ترین اورژانس.
من شرح دردم را براشان گفتم. ایشان هم فرمودند به هیچ وجه برای دندان نمی‌توانند کاری کنند. گفتم من که نمی‌خواهم امشب دندانم را عصب کشی کنید. گفتم فردا امتحان دارم. اگر دکترتان صلاح بداند یک مسکن به من تزریق کنید فعلن تا صبح. گفتند نه. شما بروید دندان پزشکی. باز دوباره راه افتادیم پای پیاده دنبال دندان پزشکی.
خلاصه دردسرتان ندهم که آقای دکتر گفت من یا باید دندانت را بکشم یا پر کنم. گفتم نمی‌خواهم بکشمش فعلن. گفت بسیار خوب، هزینه‌اش صد هزار تومان می‌شود. شما حساب کنید تا من کارم را شروع کنم. گفتم خوب قربون شکلت من نصفه شبی صد تومن از کجام درآرم؟ گفت خوب مانعی ندارد شما سی و دو هزار تومان پول عصب کشی را امشب بدهید بقیه‌اش را روزهای بعد. حالا من کل محتویات جیبم هشت هزار تومان است. مهندس هم که کلن تعطیل. به دکتر گفتم این‌طوری است. گفت خوب پس من چه کمکی کی‌توانم به شما بکنم؟!
گفتم هیچی اقا شما برای من یک مسکن بنویس من بروم خبر مرگم تزریق کنم. گفت باشد. نوشت و آدرس همان اورژانس قبلی را داد برای تزریق! رفتیم داروخانه آمپول را گرفتیم به اضافه‌ی یک ورق قرص بروفن به تحویر خودمان که همان جا خشک خشک دوتاش را انداختم بالا. خلاصه آمپول تزریق شد و برگشتیم خوابگاه.
حالا جناب دربان در را باز نمی‌کند. ده دقیقه‌ای در زدیم، خبری نشد. زنگ زدیم بچه‌ها از آن‌ور بیایند ببینند چه مرگش است. آمد دم در به رفقا می‌گفت اورژانس کجا بود این‌ها دنبال یک کارهای دیگری می‌روند! خلاصه در را باز کرد یک نگاهی انداخت به ما دوباره بستش. مهندس زنگ زد به مسئول خوابگاه که اتاقش بغل اتاق دربان است از قضا!
ببینید حالا اینجاش جالب است. من گوشی را از مهندس گرفتم زنگ زدم به آقای مسئول گفتم قصه این‌جوری است. گفت من به فلانی هم گفتم شما فردا بیایید مکتوب بنویسید بررسی کنیم. قاط زدم گفتم مردک ما الان پشت در تو سرماییم. حالا از قبل هم با طرف آشنایی داشتیم. آدم بدی نیست.
در باز شد و رفتیم تو و داد و بیداد کردیم. یارو دربانه به جان خودم اصلن به آنجایش هم نبود. کمی که اقای مسئول باهاش حرف زد به سبک برنامه‌ي نود گفت اقایان دارند برای من حاشیه سازی می‌کنند و رفت تو اتاقش کپه‌ی مرگش را دوباره گذاشت. مهندس هم که خودش را یک مارکسیست اصیل می‌داند گفت من امشب همین‌جا می‌خوابم تا تکلیفم با این وضع مشخص شود. داد می‌زد می‌گفت این خوابگاه دیگر دانشجو ندارد؟ من هم هی سر آقای مسئول داد می‌زدم.
آقای مسئول هر چه به مسئولین حراست زنگ زد در دسترس نبودند.به مهندس گفت خب الان بیا برویم تو صبح من مسئول حراست را می‌آورم. مهندس هم حالا آن‌جا می‌گفت والتر بنیامین می‌گوید نمی‌دانم چی‌چی و من نمی‌روم. حالا آن‌جا منم و مهندس و صادق با مسئول. 
القصه داستان تا ساعت چهار و پنج صبح توی سرما طول کشید و تمام شد. ما هم فردایش که امروز باشد امتحان داشتیم. 

پی‌نوشت: حالا خداییش شما یک جای سراغ ندارید با کمتر از صد هزار تومان دندان ما را درست کند؟ فعلن با بروفن زنده‌ایم!

سالار کاشانی 1 بهمن 1386 5:14 بֽظֽ

دنبالک

نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/52

نظرات

نوشته‌ی نسرین

چی کشیدی!!!

1 بهمن 1386 6:00 بֽظֽ

نوشته‌ی جابر تواضعي

حق با توئه. ولي من توي اون يادداشت پشت صحنه ماجرا رو نوشتم. يعني گمونم طبيعيه كه نظر خودم هم توش باشه.
در عين حال بي شكسته نفسي فكر مي كنم مردم شناسي واقعي با اين كار خام و نپختخ من زمين تا آسمون فرقشه.
چرا مطلب هات اين قدر بلنده؟ بر خلاف حرف زدن عاديت. فونتت رو هم تغيير بدي به خواننده هات خيلي لطف كردي!
فدات.

2 بهمن 1386 9:59 قֽظֽ

نوشته‌ی م.ا.ک

اولن راستش رو بگو واقعا وسط شبی کجا رفته بودید؟
ثانین نسرین خانم بدونن که اگه ایشون یه چیزی کشیده بودن قطعن دندون درد دیگه نداشتن.
ثالثن حالا چطوری؟

2 بهمن 1386 2:04 بֽظֽ

نوشته‌ی نسرین

به آقای م.ا.ک:
منم همینو می گم. اگه کجا رفته باشه که می شه پرسید چی کشیده دیگه!! نمیشه؟! در یک بخش هم که تشکیک بشه کل قضیه می ره زیر سوال دیگه!

2 بهمن 1386 2:52 بֽظֽ

نوشته‌ی رضا

درود بر غرغر !

2 بهمن 1386 9:49 بֽظֽ

نوشته‌ی معین

دستت درد نکنه سالار. یه داستان داشتم موضوعش شب گردی یه دانشجو بود. می خواستم برم سراغش بازنویسیش کنم. کلی ایده گرفتم!

3 بهمن 1386 11:39 بֽظֽ

نوشته‌ی محسن

اسم شما و نوشته ای شما خیلی آشناست. خوابگاه سروستان. علوم اجتماعی. دانشگاه علامه. یک سالار هم بود اون موقع. نمیدونم شاید جدید باشید. در هر حال مرسی از نوشته های شما....

5 بهمن 1386 3:06 بֽظֽ

نوشته‌ی محسن

اسم شما و نوشته ای شما خیلی آشناست. خوابگاه سروستان. علوم اجتماعی. دانشگاه علامه. یک سالار هم بود اون موقع. نمیدونم شاید جدید باشید. در هر حال مرسی از نوشته های شما....

5 بهمن 1386 3:07 بֽظֽ

ارسال نظر