« دی 1386 | メイン | اسفند 1386 »
ظرف چند هفتهی اخیر به غیر از سر گذراندن امتحانهای پایان ترم و گشتن دنبال خانه و قولنامه کردن یک خانهی 50 متری در خیابان سرباز و انجام کارهای روتین ادارهی محل کارم،در دو آزمون دکتری از دو دانشگاه هم شرکت کردم! یکی آزمون مرحلهی اول دکتری دانشگاه علامه و دیگری هم دکتری دانشگاه آزاد.
البته فکر که میکنم میبینم بهترین انگیزهام برای ثبت نام و شرکت در این آزمونها خوردن آن بیسکوییت معروف باشد که البته در دانشگاه علامه با یک آبمیوه همراه شد و شکل اشرافی بدی به خودش گرفت.
دربارهی آزمون دانشگاه علامه دوستان پس از آزمون به قدر کافی گفتهاند و نوشته. اگر خبر ندارید توصیفات من را هم از کم و کیف برگزاری بخوانید.
عدهی کثیری از داوطلبین تا راس ساعت مقرر برای شروع آزمون کارت ورود به جلسه در یافت نکرده بودند.
آزمون لااقل با یک ساعت تاخیر شروع شد.
شمارهگذاری صندلیها به نحو اعجابانگیزی نامنظم انجام شده و معلوم نبود بر چه مبنایی این کار را کردهاند.
محل استقرار عدهای از داوطلبان مشخص نبود. به همین خاطر پس از گذشت مدت زمانی انها را به نمازخانهی ساختمان مرکزی دانشگاه منتقل کردند و پس از مقاومت نمایندهی سازمان سنجش به آنها گفتند به سالنها بروند و هر کجا صندلی خالی جای غایبین وجود دارد بنشینند.
با آنکه در سایت دانشگاه، دفترچهی ثبت نام آزمون مرحلهی اول و سایر مسیرهای اطلاعرسانی از قبل به هیچ وجه اعلام نشده بود، پس از برگزاری آزمون تافل دکتری دترچهی دیگری حاوی سوالهای فارسی چهارجوابی تخصصی بین داوطلیبان پخش شد که هنوز هم معلوم نیست نحوهی نمرهدهی به پاسخهای مربوط به هر دفترچه چگونه خواهد بود.
دانشگاه علامه طباطبایی یک بار دیگر ثابت کرد به راستی لایق عنوان بینظمترین، هردمبیلترین، داغانترین و خر تو خر ترین دانشگاه ایران است.
اما امتحان دوم، آزمون دانشگاه آزاد بود که اتفاقن خیلی منظمتر برگزار شد. (جز ان قیمتش که ما مجبور شدیم 5 ساعت زیر بارش برف بمانیم!) اما من میخواهم راجع به سیستم گزینش دانشجوی دکتری این دانشگاه کمی حرف بزنم.
در همه جای دنیا وقتی میخواهند دورههای تحصیلات تکمیلی برای جامعهشناسی برگزار کنند، مشخص میشود که هر دپارتمان در چه گرایشی از جامعهشناسی دانشجو میپذیرد و دورهاش را برگزار میکند.
جالب است که عنوان این دوره در دانشگاه آزاد «جامعهشناسی» است، بدون هیچگونه صفت و مضافی. معنای این وضعیت چنین است که دانشگاه آزاد به فارغالتحصیلان در نهایت مدرک phd جامعهشناسی سیاسی، جامعهشناسی شهری، جامعهشناسی روستایی، جامعهشناسی قشربندی، جامعهشناسی توسعه، جامعهشناسی ایران، جامعهشناسی ادبیات، جامعهشناسی صنعتی، جامعهشناسی کار، جامعهشناسی پزشکی و ... میدهد. ترکیب سوالات آزمون دو روزهی این دانشگاه هم همین مسئله را نشان میدهد.
مسئلهی جالب دیگر نحوهی طراحی سوالات این آزمون بود. برای مثال یکی از سوالات امتحان حوزههای جامعهشناسی این بود:
عمدهی مسایل اجتماعی ایران کدامند؟ چرا؟
خب ما اول خیال کردیم این یک سوال باز است و میخواهند میزان خلاقیت و قدرت تحلیل ملت را بسنجند. اما در نهایت کاشف به عمل آمد که آقای طراح سوال(که اسمش را نمیبرم) دربارهی این موضوع کتابی نوشته است و در این کتاب دقیقن سرفصلی دارد با همین موضوع و مقصود حفظ کردن و نوشتن همان بخشهاست.
خداوکیلی این چه وضعی است که هر استادی جزوهی کلاسی خودش را دست بگیرد و از آن آزمون دکتری! دربیاورد و قرار باشد یک عده همان حرفها را از بر کند و امتحان بدهد و دکتر بشود؟! البته این مسئلهی اخیر کم و بیش در دانشگاههای دولتی هم جاری است. و برای همهی ما آشناست. چون همان روشی است که ما از کلاس اول ابتدایی بر مبنای آن امتحان دادهایم و گرفتهایم.
بیاییم با خودمان روراست باشیم. جامعهشناسی ما با تحصیل نسل اول جامعهشناسان ایرانی در فرنگ تاسیس شد. بعدها همان آدمها به ایران آمدند و سعی کردند با ترجمهی انچه در غرب یاد گرفته بودند، جامعهشناسی را در این مملکت پیش ببرند. از ان موقع تا حالا کم و بیش همین روند دنبال شده است. ترجمه و رو نویسی و تکرار (گاه کج و معوج و اشتباه) از دیدگاههای جامعهشناسان بزرگ و کوچک اروپا و بیشتر امریکا. حرف تازهی مربوط در این سالها در جامعهشناسی ایران کم زده شده و بیربط زیاد گفته شده است. شما خودتان بهتر میدانید. در جامعهشناسی ایران به معنای واقعی کلمه فاقد پویایی و خلاقیت و کارکرد است. در جامعهشناسی ایرانی هم مثل بقیهی حیطههای مملکت گل و بلبل فکر کردن حرام است. ما فقط مجازیم انچه دیگران به ما گفتهآند درست است را تکرار کنیم.
جالبی آزمون آزاد اینجاست که عدهای هم انتظار دارند که ما همان اطلاعت دست دوم خودشان را از بر کنیم و آنها را به عنوان اصول باور کنیم و چیزی جز آن که «اشتباه» است بر زبان و قلم نیاوریم. شما وقتی اینجور امتحانها را میدهید باید حواستان جمع یاشد که اگر در خصوص یک سوال که دیدگاههای مختلفی در پاسخ به آن وجود دارد، باید بدانید طراح سوال کدامیک از آنها «درست» میپندارد. یعنی باید از قبل تحقیق کنید که خود او در کتاب یا جزوهی کلاسیاش با چه رویکردی به مسئلهی مورد نظر پرداخته است. دلیلش هم این است که هر کداممان فکر میکنیم فقط ما هستیم که درست فکر میکنیم و میفهمیم و میداند. هیچکس دیگری را هم غیر از خودمان خصوصن اگر ایرانی باشد اصلن داخل آدم حساب نمیکنیم.
خودم فکر میکنم اگر به قبولیام اطمینان هم داشتم باز همین حرفها را میِزدم. برای سیاستمداران و برنامهریزان محترم هم یک پیشنهاد دارم. نهایت بیعقلی است که ما پول و زمان خرج کنیم برای یک رشتهای مثل جامعهشناسی که دست آخر محصول این فرایند یک مشت آدم غرغرو مثل من باشند که همه چیز را سیاه میبینند و از همه چیز نقد میکنند و هیچوقت راضی نمیشوند و با این حکومت مخالفند و هیچ تناسبی با جامعهشان ندارند و خودشان را هم تافتهی جدابافته به حساب میآورند و ... . بهتر است برای سرگرمی امثال من یک راه دیگری ابداع کنند. راهی که حداقل بر خلاف جامعهشناسی برای خودشان هم غیر از ضرر چیزی داشته باشد.
جامعهشناسی دانشگاهی ایران را تعطیل کنید برود پی کارش آقا!
مردها ایستاده بودند
که جاده از آنها گذشت
و در راههای رفتن
گم شد.
مردها سوار اسب باد
ایستاده بودند
که زمان در ساعتهاشان خوابید
و خورشید پشت ابرها کز کرد
از شرم نگاهشان.
با شمشیرهای برهنه
ایستاده بودند مردها
که خدایان از هراس
در قلبها میتپید.
****
دریغ
که مردها
صبح زود، ساعت 10
خمیازههای کسالت سر دادند
و در حسرت رویای شبانه
شیرهای تازهی هموژنیزهشان را
جرعه جرعه
هورت کشیدند.
دیشب شب امتحان دکتر پیران بود. خبر مرگم گفتم بروم خوابگاه با بچهها عقلمان را بگذاریم رو هم ببینیم چه کار باید کرد. ساع حوالی 10 شب بود که رسیدم خوابگاه سروستان. خلاصه نشستیم و حرف زدیم و درس نخواندیم.از صبح کمی دنداندرد داشتم. نزدیکیهای ساعت یک که شروع کردیم به خواندن، دردم به حدی رسید که واقعن به خودم میپیچیدم. ساعت یک و نیم بود که از صادق آبسالان پرسیدم این حوالی درمانگاهی، اورژانسی چیزی پیدا نمیشود؟ احمد (یعنی همان مهندس خودمان) گفت من هم میآیم، هوایی هم میخوریم.
در خوابگاه را ساعت 11 شب میبندند. رفتیم در پنجرهی نگهبانی را زدیم. همینطور یکربعی توی سرما با درد دندان زدیم آقا. یکهو من دیدم از ان طرف پنجره صدای غرغر میآید. گفتیم داستان را. غرغر گفت: هر گوری میخواید برید صبح برید. بعد هم در پنجرهاش را باز کرد، سرش را خاراند و مهندس یکبار دیگر مؤدبانه گفت دارد من را میبرد اورژانس و من درد دارم و از این حرفها. دربان گفت: این مریضیم شده بهانهی چهل ساله. عصبانی شدم.یادم نیست چی گفتم. یک چیزی تو این مایهها که حرف مفت نزن پاشو بیا درو وا کن. در همین حد. یارو بلند شد و غرغر کنان آمد و چیزهای دیگری گفت که یادم نیست. خیلی درد داشتم. مهندس هم قاط زد و از در که داشتیم خارج میشدیم دیدم طرف دارد بد وبیراه میگوید پشت سر هم. مهندس هم گفت شما فردا بیا برویم پیش مسئول خوابگاه که من تکلیفت را مشخص کنم. اینجایش را خوب یادم هست که دربان گفت از مسئول خوابگاه گندهتر هم هیچ غلطی نمیتواند بکند. خلاصه رفتیم. بعد بیست دقیقهای رسیدیم به نزدیکترین اورژانس.
من شرح دردم را براشان گفتم. ایشان هم فرمودند به هیچ وجه برای دندان نمیتوانند کاری کنند. گفتم من که نمیخواهم امشب دندانم را عصب کشی کنید. گفتم فردا امتحان دارم. اگر دکترتان صلاح بداند یک مسکن به من تزریق کنید فعلن تا صبح. گفتند نه. شما بروید دندان پزشکی. باز دوباره راه افتادیم پای پیاده دنبال دندان پزشکی.
خلاصه دردسرتان ندهم که آقای دکتر گفت من یا باید دندانت را بکشم یا پر کنم. گفتم نمیخواهم بکشمش فعلن. گفت بسیار خوب، هزینهاش صد هزار تومان میشود. شما حساب کنید تا من کارم را شروع کنم. گفتم خوب قربون شکلت من نصفه شبی صد تومن از کجام درآرم؟ گفت خوب مانعی ندارد شما سی و دو هزار تومان پول عصب کشی را امشب بدهید بقیهاش را روزهای بعد. حالا من کل محتویات جیبم هشت هزار تومان است. مهندس هم که کلن تعطیل. به دکتر گفتم اینطوری است. گفت خوب پس من چه کمکی کیتوانم به شما بکنم؟!
گفتم هیچی اقا شما برای من یک مسکن بنویس من بروم خبر مرگم تزریق کنم. گفت باشد. نوشت و آدرس همان اورژانس قبلی را داد برای تزریق! رفتیم داروخانه آمپول را گرفتیم به اضافهی یک ورق قرص بروفن به تحویر خودمان که همان جا خشک خشک دوتاش را انداختم بالا. خلاصه آمپول تزریق شد و برگشتیم خوابگاه.
حالا جناب دربان در را باز نمیکند. ده دقیقهای در زدیم، خبری نشد. زنگ زدیم بچهها از آنور بیایند ببینند چه مرگش است. آمد دم در به رفقا میگفت اورژانس کجا بود اینها دنبال یک کارهای دیگری میروند! خلاصه در را باز کرد یک نگاهی انداخت به ما دوباره بستش. مهندس زنگ زد به مسئول خوابگاه که اتاقش بغل اتاق دربان است از قضا!
ببینید حالا اینجاش جالب است. من گوشی را از مهندس گرفتم زنگ زدم به آقای مسئول گفتم قصه اینجوری است. گفت من به فلانی هم گفتم شما فردا بیایید مکتوب بنویسید بررسی کنیم. قاط زدم گفتم مردک ما الان پشت در تو سرماییم. حالا از قبل هم با طرف آشنایی داشتیم. آدم بدی نیست.
در باز شد و رفتیم تو و داد و بیداد کردیم. یارو دربانه به جان خودم اصلن به آنجایش هم نبود. کمی که اقای مسئول باهاش حرف زد به سبک برنامهي نود گفت اقایان دارند برای من حاشیه سازی میکنند و رفت تو اتاقش کپهی مرگش را دوباره گذاشت. مهندس هم که خودش را یک مارکسیست اصیل میداند گفت من امشب همینجا میخوابم تا تکلیفم با این وضع مشخص شود. داد میزد میگفت این خوابگاه دیگر دانشجو ندارد؟ من هم هی سر آقای مسئول داد میزدم.
آقای مسئول هر چه به مسئولین حراست زنگ زد در دسترس نبودند.به مهندس گفت خب الان بیا برویم تو صبح من مسئول حراست را میآورم. مهندس هم حالا آنجا میگفت والتر بنیامین میگوید نمیدانم چیچی و من نمیروم. حالا آنجا منم و مهندس و صادق با مسئول.
القصه داستان تا ساعت چهار و پنج صبح توی سرما طول کشید و تمام شد. ما هم فردایش که امروز باشد امتحان داشتیم.
پینوشت: حالا خداییش شما یک جای سراغ ندارید با کمتر از صد هزار تومان دندان ما را درست کند؟ فعلن با بروفن زندهایم!