« آبان 1386 | メイン | دی 1386 »

26 آذر 1386

پافشاری شگفت مرگ

marg.bmp
از ساعت شش صبح تا بوق سگِ این نیمه‌شب‌های بارانی. از بوق سگ تا شش صبح. از چند ساعتِ رختخوابم که جزیره‌ی آرامش است و از همه چیز خواب مانده برایم که شبیه مرگ است، خواهر مرگ است، تا خیابان‌های شلوغ خیس. از صدای مدیر اداره‌مان تا صدای نگهبان دانشگاه. از صدای بوق تا صدای مالش کاغذها به هم و تک‌تک کیبورد نصفه شب‌ها که هم‌خانه‌ام را عاصی می‌کند. از من به من. از من به دیگری، به دیگران. و این بازی مایه‌ی حیات من است. معنای زنده بودنم.


اما این مرگ است، پافشاری شگفت مرگ است که از پشت این دل‌مشغولی‌ها که درست کرده‌ام برای خودم مثل بختک نشسته، پوزخند می‌زند و دست تکان می‌دهد. پشت این شلوغی، این درس خواندن‌ها، مدرک گرفتن‌ها، پول درآوردن‌ها، از پشت ازدواج، ارتقا، خاطره‌ها و خیال‌ها مرگ است که نشسته خواب‌آلود و بی‌حوصله. مرگ است که پشت یک‌سوم زمین خواب لنگر انداخته و نمی‌رود.


من خودم را توی این مرداب که زندگی است غوطه می‌دهم. دستم را نمی‌گذارم بند باشد به هیچ کجا، اما باز مرگ است که بالاسرم می‌ایستد با زیر چشمی نگاه تحقیرآمیزش.


یعنی دلتنگی است؟ یعنی دلتنگ چهارشنبه‌سوری‌های کوچه‌مانم که نسرین‌خانم ـ زن آمپول‌زن همسایه ـ سرنگ‌هایش را بیندازد تو آتش که ما بخندیم؟ که دلتنگ دوچرخه‌ام شده باشم و سواری خانه تا مدرسه‌ي صبح‌های پاییز؟ که دلتنگ انارهای ترک‌خورده‌ی باغچه‌ی مامانی باشم با ابریشمی‌ها و شیپوری‌هاش؟


یعنی دلتنگی است؟ یعنی دلتنگ خاطره‌های نیامده‌ام که بیداری سرزمین آرامش باشد، که رویاها بی‌خواب شوند، که زندگی و مرگ بنشینند روی تختِ تو طارمی و اختلاط کنند؟


دلتنگی است. اما دلتنگ دیروز و فردا نیستم، دلتنگ آدم‌ها نیستم، دلتنگ خدا نیستم. دلتنگی است. دلتنگی است.


چون سبوی تشنه…/ دوستان و دشمنان را می‌شناسم من/ زندگی را دوست می‌دارم/ مرگ را دشمن/ وای اما با که باید گفت این/ من دوستی دارم/ که به دشمن خواهم از او التجا بردن… .


مرگ باز نشسته است پشت محوطه‌ی جریمه‌ی خیال، با پوزخندِ تمسخر و زیرچشمیِ نگاه تحقیرآمیزش.


 

投稿者 paaiiz : 2:47 بֽظֽ | コメント (7) | トラックバック

17 آذر 1386

پاییز

投稿者 paaiiz : 4:37 بֽظֽ

14 آذر 1386

مهندس‌های جامعه‌شناس


در طول دوره‌ی لیسانس، یکی از چیزهایی که آزارم می‌داد جدل‌های عقیدتی بچه‌ها ضمن بحث راجع به نظریه‌های جامعه‌شناسی بود که عمدتن برای دفاع از حقانیت اسلام انجام می‌گرفت. وارد دوره‌ی فوق لیسانس که شدم، با توجه به ترکیب اعضای کلاسمان دیگرجدل‌های اسلامی ندیدم اما جدل‌های ایدئولوژیک چرا.


حالا چیزی که این‌جا آزارم می‌دهد، غیرتی‌شدن‌‌ها و خط و نشان کشیدن‌ها برای اثبات حقانیت مارکس است. مسئله نه اصلن دعوای چپ و راست است نه خود مارکسیسم. اعصاب خوردکنی قضیه این‌جاست که عده‌ای توی دانشکده‌ی علوم اجتماعی علامه پیدا شده‌اند که می‌آیند سر کلاس‌ها و هر جا و موقع که بحثی می‌شود درباره‌ی ایده‌ای که با یک برداشت مارکسیستی ارتدوکس تباین یا حتا تفاوت دارد صدایشان را بلند می‌کنند.


ویژگی‌های این‌ها خیلی جالب است. و بارزترین خصوصیت همه‌شان این‌که در دوره‌ی لیسانس دانشجوی رشته‌های فنی ـ مهندسی بوده‌اند. اکثرن نگاه مکانیکی دارند و واقعیت جز در فرمول‌ها برایشان قابل پذیرش نیست. اصولن از نسبی‌‌اندیشی گریزان‌اند و دنبال جواب‌های قطعی و یقینی می‌گردند.


دانشجوهایی که در رشته‌های علوم انسانی تربیت شده‌اند، کم‌تر گرایش‌های جزم‌گرایانه پیدا می‌کنند. کم‌تر دنبال فرمول‌بندی ساده‌ی واقعیت‌اند و کم‌تر همه‌ی حقیقت را در یک ایده و نظریه‌ی واحد جستجو می‌کنند. البته همیشه هم این‌طور نیست.


کلن بچه‌های فنی ـ مهندسی و حتا بچه‌های علوم پزشکی، بخش نرم‌افزاری جامعه را بد می‌فهمند چون فاقد قاعده‌ها و قانون‌های کم‌وبیش همیشگی و محکم بخش سخت‌افزاری است.


جدای از این‌ها جالب است که این‌ها مصداق روشن ویژگی ایرانی شخص‌پرستی‌اند. موضع‌گیری‌هاشان گاهی طوری است که آدم مطمئن می‌شود که نه تنها نمی‌شود بهشان چپ گفت، بلکه بیشتر مارکس‌پرست هم هستند تا مارکسیست. معتقد به یک‌جور ذات جاودانه حقیقی در اندیشه‌ی شخص مارکس‌اند که باعث می‌شود حتا مارکسیست‌های جدید را هم به حساب نیاورند.


روش‌های جدلشان شباهت زیادی به ایدئولوگ‌های اسلامی دارد. ضمن بحث، در صورت نیاز هیچ ابایی از لجن‌مال کردن شخصیت صاحب ایده‌ی مخالف و انتساب انواع انگ‌های محافظه‌کار، جیره‌خوار، مرفه، لیبرال و نئولیبرال به او ندارند.


ذهن این رفقا، ذهن ریاضی‌وار و طبقه‌بندی شده است. آن‌ها هم همه‌ی واقعیت را در یک طبقه‌بندی ساده می‌بینند و هم همه‌ی آدم‌های اطرافشان را در طبقات ذهنی خودشان درک می‌کنند.


در هر حال باید بگویم این‌ها با وجود تعداد کمشان شده‌اند آینه‌ی دق من.


 

投稿者 paaiiz : 1:01 بֽظֽ | コメント (7) | トラックバック