« به بارانی که در راه است | صفحهی نخست | اعلامیه »

مردن چقدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز
یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی.
دو
گفت «چه بادی میاد» از سر کلاس که راه افتادیم سمت دفتر گروه ادبیات. با آن کت چهارخانه و موهای بسیار.
پنجرههای باز رو به بهار. چای آوردند. گفت «بخون شعرتو». با آن کت چهارخانه و موهای بسیار.
شعرهایم را شنید. شعرهایم را خواند. زیر شعرهام خط کشید. با خط قشنگش برایم راهنمایی نوشت. گفت «بیشتر بخون». با آن کت چهارخانه و موهای بسیار.
سه
دیروز قبل کلاس تشکیل نشدهی دکتر پیران، نسرین اساماس زد که «راسته قیصر...؟». آنقدر غریب بود این حرف که جدیش نگرفتم. اصلن ذهنم اطراف دکتر امینپور هم نگشت. نفهمیدم منظورش از قیصر چه کسی میتواند باشد.
تا شب که برگشتم باورم نشده بود. اما اولین جملهی میثم از راه که رسید «قیصر... ». تا نیمهشب همهی کاغذهای خاطراتم را پهن کرده بودم وسط اتاق دنبال دستنوشتههای قیصر. پیدا نشد. دیروقت پای رادیو شعرش را که میخواندند اشکم درآمد.
چهار
شعر قیصر از صادقانهترین اشعاری است که همهی ما خواندهایم. شعر قیصر به خودش و مخاطبش دروغ نگفت. هیچوقت دروغ نگفت. چه قیصر را از نزدیک دیده باشید و با او روبرو شده باشید، چه فقط شعرش را خوانده باشید حس خواهید کرد که شعر قیصر در واقع خود اوست روی کاغذ. او بر خلاف بسیاری از شعرا و هنرمندان همیشه آنچیزی را گفت که خواست دلش بود.
پنج
امروز، همهی روزنامههای صبح از کیهان گرفته تا اعتماد تصویر قیصر را در نیمصفحهی اولشان آورده بودند. اتفاقی که نادر است. این هم از ویژگیهای عجیب قیصر بود که همه دوستش داشتند. حکومتی و غیر حکومتی، جوان و پیر، و سادگی و صداقت شعرش و خودش را میستودند. قیصر نه با کسی دشمنی کرد و نه دشمنی داشت؛ البته اگر بیخیال آن عدهای شویم که با همه غیر خودشان و اطرافیانشان مخالفند.
شش
قیصر نقطهي پایان شاعران بزرگ ایران است. البته این نظر شخصی من است. منظورم از شاعران بزرگ آنهایی هستند که شعرشان در تیراژ بسیار منتشر میشود و عموم مردم میخوانندشان و دوستشان دارند. قیصر آخرین بازماندهی این سلسله بود که او هم رفت.
هفت
قیصر هم شاعر بود هم معلم. و این دو کمتر و دیرتر میمیرند. قیصر در سطر به سطر و برگ به برگ شعرهاش زنده میماند. و در وجود تک تک شاگردهاش، آنهایی که مستقیم و غیر مستقیم آموختهاند و متاثر شدهاند از او باقی است. اما ... آی ای دریغ و حسرت همیشگی... .
سالار کاشانی 9 آبان 1386 11:03 قֽظֽ
نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/15
نوشتهی هلیا
« تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود دیر...
دیر می شود... »
دو صد بدرود به شاعر همیشه زنده! با تمام شعرهایی که با عشق، از عشق و برای عشق سرود...
« وقتی جهان از ریشه ی جهنم
و آدم از عدم
و سعی از ریشه ی یاس می آید
وقتی یک تفاوت ساده در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه های بی طرفی مثل "نان" دل بست،
"نان را از هر طرف بخوانی نان است" »
روحش شاد و یادش گرامی
درود و سلام بر او باد
یاحق
نوشتهی معین
تو تاکسی نشسته ام و چشم هام مدام باز و بسته می شوند. رادیو جوان روشن است. ترانه ی غمناکی خوانده می شود و مجری می گوید: "صبح امروز مطلع شدیم..." بغض کرده است...
نوشتهی فاطمه
سلام
اولن آقا مباركه شيريني شو تنهايي نخورين
بعدشم بابت قيصر .... نمي دونم چي بگم
زندگي همينه - خير وشرش قاطيه...
اما هيچ وقت دلم نمي خاد جز اون دسته اي باشم كه مرگ ديگران مهم تر از زندگي شونه !براي همين نمي دونم از مرگ ادمايي مث قيصر ناراحت شم يا خوشحال!!!
آرزوي خوشبختي براتون دارم...
نوشتهی
123
نوشتهی رضا
آقا من واقعا از این پیشنهاد مرگ آلودت خوشحال شدم .بمیر تا بمیریم!!
خدا این مرده تازه گذشته را هم رحمت کند!
نوشتهی
آقا من واقعا از این پیشهاد مرگ آلودت خوشحال شدم. بمیر تا بمیریم!!
خدا این مرده تازه گذشته را هم رحمت کند!
نوشتهی معین
من یه بار یهت اس. ام. اس دادم جواب ندادی...
می گم چیو فاطمه گفته مبارکه؟ منم شیرینی می خوام!
نوشتهی کاسه
ای وای ................