« رزومهی اینترنتی، اعترافات اینترنتی | صفحهی نخست | یک آرامش کوچک »

تب میسوزاندم. گر گرفتهام. مثل این است که زیر پوستم چیزی دارد ذوب میشود.
از آن شهر لعنتی تا این شهر لعنتی. با یک همسفر داغانتر. شب شده. شب با تب، به تب میآید. نیمهشب.
لباسهایم را کندم. وسط اتاق دراز شدم. برفکهای یخچال را بلعیدم. زبانم مثل چوب. لبها ترکترک. زبانم میچسبد به سقف لثهای بالا.
فکرم هذیان است. چشمهایم خمار. عضلههایم رها. پیشانیم آتشفشان.
دیدهام گاهی در تب
ماه میآید پایین
میرسد دست به سقف ملکوت
بگذار بیصبح باشد دنیا. که داغداغ یاد مرگ دارم میافتم. و شب را دوست دارم. هذیان را دوست دارم. نه صبح که اتوبوس و آدم دارد. خیلی آدم دارد.
گاه کفشی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
سالار کاشانی 22 مهر 1386 9:42 قֽظֽ
نشانی ارسال دنبالکURL:
http://www.paaiiz.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/10
نوشتهی میثم
دوست داشتم . ولی بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم ( منظورم توهینی بود که به یخچال خونه کرده بودی )
نوشتهی یکی دیگه
بدی نگفته بود که بچه
اون یخچال که من دیدم اگه یه کار مفید بتونه بکنه همون تولید برفکه! ببینم اصن مگه اون بزرگوار کار دیگه ایم می کنه؟
نوشتهی یکی دیگه
بدی نگفته بود که بچه
اون یخچال که من دیدم اگه یه کار مفید بتونه بکنه همون تولید برفکه! ببینم اصن مگه اون بزرگوار کار دیگه ایم می کنه؟
نوشتهی حمید گردش کنان
سلام سالار
خوشحالم که هنوز عوض نشدی و همونطور دیوونه دیوونه ای
شعرت قشنگ بود و مثل همیشه مثل خودت
امیدوارم خیلی موفق باشی
نوشتهی هم سیگار
سلام.
حالم بد شد.
کی هاراگیری میکنی خلاصمون کنی؟
اراذل آشنا اینجا میان وگرنه آدرس وبمو می دادم تو هم بیای فحش بدی.
کل کلم میاد.
تزتو چی ور داشتی؟
خود کوچک بینی مزمن دلیل اصلی اعتیاد به وب و اعترافات رکیک به صورت ناشناس و ارتباط آن با سرطان سینه و برجهای دو قلو؟
نوشتهی هلیا
"دیده در نگاه خدا
او هم غمگین ست گویا از برکت وجود ما..."
سالار زیبا بود و پر از دلتنگی
ممنون
یاحق
نوشتهی سیّد حمید میرهادی
و حالا ...
غروب پاییز !