این روزها که میگذرد...
جملهای که کاش مال من بود. مثل هر روز هست و نیست. سرم گیج رفته است. از این کوچهخیابانها، این آدمها که غریبهاند. دلشان جای دیگری نیست. چشمهایشان گرد میشود، بهت میکنند. یکجوریاند. مثل من که یک جوریام و جورم با کسی جور نمیشود این روزها که میگذرد.
من هم خیلی وقتها خودم را گذاشتهام پشت این چراغ قرمزها. خلقم فقط تنگ شده. بیهودگی را فرو دادهام توی پرتگاهی که اسمش ناخودآگاه است که آدم بالغ، عاقل، فکر نمیکند به این چیزها.
من از این آدمها چیزی نخواستهام که. حرفی زدهام؟ هیچ اعتراضی؟ اما حالا چیزی که ندارم یک آرامش کوچک است. مثل این زندگی که هر جور فکر کنی دارد تمام میشود، جز اینکه فکر نکنی و آن پرتگاه، آن سیاهچال خوب.
جز اینکه بخواهی من را فشار بدهی توی خیالاتت، درستهای خودت. و خدا را هم قاضی کنی این وسط که درستهای من اشتباهاند همیشهی خدا. و یک آرامش گنده داشته باشی. اندازهی خدایی که توی کلهات، توی همه جات لم داده آرام.
و مهربان، کوچکیام را نگاه میکنی که فشار میدهی و جا نمیشود توی فکرهات. و زور میزنی. من هم خسته شدهام.
بگذار مال خودم باشم وقتی پاهایم را دراز کردهام و به هیچ چیز نمیتوانم فکر نکنم.
این آسمان بسته مال من است، این زمین تنگ. ندیده بگیرم توی این شلوغی که برای خیال کردن هم میگویی صف ببندیم.
پشت چراغ قرمزها میخواهم پیش یک دریای آرام باشم این پاییز را. و شبها وقت بیخوابی همیشه یکی با کلت کمریاش شلیک میکند. قرمز میشوم و داغ. تمام میشود.
و خوابم میبرد.
投稿者 paaiiz : 10:53 قֽظֽ | コメント (7) | トラックバック

تب میسوزاندم. گر گرفتهام. مثل این است که زیر پوستم چیزی دارد ذوب میشود.
از آن شهر لعنتی تا این شهر لعنتی. با یک همسفر داغانتر. شب شده. شب با تب، به تب میآید. نیمهشب.
لباسهایم را کندم. وسط اتاق دراز شدم. برفکهای یخچال را بلعیدم. زبانم مثل چوب. لبها ترکترک. زبانم میچسبد به سقف لثهای بالا.
فکرم هذیان است. چشمهایم خمار. عضلههایم رها. پیشانیم آتشفشان.
دیدهام گاهی در تب
ماه میآید پایین
میرسد دست به سقف ملکوت
بگذار بیصبح باشد دنیا. که داغداغ یاد مرگ دارم میافتم. و شب را دوست دارم. هذیان را دوست دارم. نه صبح که اتوبوس و آدم دارد. خیلی آدم دارد.
گاه کفشی که به پا داشتهام
زیر و بمهای زمین را به من آموخته است.
یک
وبلاگ بازی برای من واقعی شدن سودای یک رسانهی شخصی است. تا حالا وبلاگهای زیادی درست کردهام برای خودم. اولین بار که سر از کار اینترنت درآوردم رفتم به بلاگر و اولین وبلاگم را آنجا درست کردم. بعضیها شاید یادشان مانده باشد. اسم خودم را آنجا گداشته بودم labooforoosh. این نشانی اولین صفحهی من است روی وب: http://salarlabooforoosh.blogspot.com . اسمش شد هیچستان. و تقریبن همهی پستهایش هم شعرهای همان سالهاست.
بعدش رفتم سراغ یادداشت نویسی. البته همزمان هیچستان هم به راه بود و باز هم بلاگر رفیق نزدیک. سالارولوژی دومین تجربهی وبلاگی شخصیام بود در این نشانی: http://salarology.blogspot.com .
بعدها فکر کردم که چرا من نباید روزمره نویسی کنم و از اتفاقهای اطرافم حرف بزنم. این شد که خانهی الکترونیکیام با استفاده از هاست کانون در این نشانی ساخته شد: http://salar.kajweb.com .این خانه در این نشانی به دست جفاکار مهدی سبزئی ویران شد که خدا خانهخرابش کند.
پس از خانهخرابی، آرشیوم را روی دوشم گرفتم و رفتم به پارسیباکس و سالارگاه از آن به بعد تبدیل به زیستگاه اینترنتیام شد تا وقتی که یکهو تصمیم گرفتم مدتی وبلاگبازی را کلهم کنار بگذارم.
قبل فترت اینترنتی با رفقا سعی کردیم وبلاگستان علوم اجتماعی را در http://issb.parsgig.com درست کنیم که نشد. یکسری وبلاگ جمعی دیگر هم با رفقای مختلف ساختهایم که خیلیهاشان اصلن یادم نمیآید کجا بودهاند. مثلن نمونهاش اینجاست: http://4raah.blogfacom.
حالا که نگاه میکنم مطمئن میشوم دچار یکجور مرض روانی هستم. یک چیزی مثل «خود در اینترنت کمبینی» که یکی از زیرشاخههای خودکمبینی باید باشد. من توی اکثر سرویسدهندههای وبلاگ فارسی و انگلیسی اکانت دارم. برای نمونه ببینید:
http://labooforoosh.persianblog.ir
دو
اعتراف میکنم (و این را فقط برای رفقای دانشگاهی) که یک زمانی خواستیم با یک نفر که شاید دلش نخواهد اسمش را اینجا بگویم چیزهایی در نقد جامعهشناسی دانشگاهی ایران بنویسیم. شما هم شاید آن وبلاگ را دیده باشید که بعد از یکی دو یادداشت مثل اکثر کارهای من روی وب تعطیل شد. من دارم از http://sociogoor.blogfa.com حرف میزنم. میدانم آنوقتها خیلیها کنجکاو شده بودند از هویت نویسندههای گورستان سر در بیاورند.
اعتراف میکنم توی این مدت که ظاهرن توی ترک بودهام یک وبلاگ مخفی داشتهام به نام هرگز در http://labooforoosh.blogfa.com .
اعتراف میکنم چندتا وبلاگ مخفی دیگر هم دارم که فعلن قصد ندارم معرفیشان کنم.
پاییز برای من امروز شروع شد. امروز که هوا ابر، و باران اول افتتاحیهی پاییز. مثل لحظهی وصال. مثل ظهور موعود. برای مردن مثل امروزها بهترین وقتاند.
پاییزم را از امروز شروع میکنم، بعد چند سال خانه بدوشی و تنوعطلبی روی وب. پاییز خانهی من است.
این روزها که ناچارم بیشتر کز کنم توی خودم. و به دلخوشیهای کوچکم قانع باشم. به پاییزی که بیش و پیش از آنکه بیرون از من باشد در من است. بیرون دیگر هیچچیز نیست. بنبست است.
امروز مبارکم باشد.